قدرت ریسک پذیری

در خاک حاصل خیز بهاری دو دانه کنار هم نشسته بودند.

دانه اولی گفت:من می خواهم رشد کنم!من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فروکنم و شاخه هایم رااز میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهارو نوید دهم من می خواهم گرمای آفتاب را در چهره ام  و لطافت شبنم صبحگاهی را در گل برگ هایم احساس کنم!

و بدین تر تیب دانه رویید.

دانه دومی گفت:من می ترسم.اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فروکنم نمی دانم که در آن تاریکی با چه چیز هایی رو به رو خواهم شد اگراز میان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند......چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردت آن را کند؟تازه اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل نشینند احتمال دارد کودکی مرا از ریشه بیرون بکشد. نه همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود!

و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.

مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کند و کار بود دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن آن را بلعید!

تموم شد

سلاااااام دوس جونام خوبیین؟

واااااای دیدید چه خوشمل بود؟؟؟

من خیلی دوسش دارم آخه میدونین من اعتقاد دارم دنیا تلفیقی از مهربونیو سنگدلیه و اینکه دنیا پژواک صدای ماست که هر دوش تو این داستان بود!

به هر حالامیدوارم شمام خوشتون اومده باشه

من واقعا متاسفم ولی میدونین اصلا حسش نبودا!

حالا بگذریم خوبین خوشین چه خبراااااا؟؟؟؟؟؟

دلم براتون تنگ شده بوداااااا

خیلی حرفیدم ببخشید.....

مواظبه خودتون باشید در پناه خدا

بایییییی

حرف آخر:

هركز به دیگران اجازه نده قلم خودخواهی دست بگیرند دفتر سرنوشت را ورق زنند خاطراتت را پاک کنند و در پایانش بنویسند قسمت نبود!